سپهرسپهر، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

نی نی اول، بارداری سوم

مامان تنبل

1391/7/25 9:44
نویسنده : معصومه
217 بازدید
اشتراک گذاری

ببخشید که خیلی وقته چیزی ننوشتم...اصلا وقت سر زدن به اینترنت ندارم تا چه برسه به وبلاگ نویسی.

تو این مدت اتفاقای مهمی افتاده.....از جمله رفتن مامان جون و آقاجون به مکه........روز سیزدهم مهرماه ساعت 9 صبح رفتن و هنوز معلوم نیست کی برگردن...من و تو بابایی رفتیم فرودگاه بدرقشون..نتنونستم آقاجونو ببوسم و هنوز ناراحتم.........ایشالا صحیح و سالم برمیگردن پیشمون و من و سپهرو از این آلاخون والاخونی درمیارن..

قرار بود از هشتم مهرم پرستارت بیاد....ساعت ده و نیم اومد و دوازده هم رفت..قرار شد ساعت سه قبل مطب رفتن من برگرده اما اس ام اس داد که ببخشید من نمیتونم بیام....و دیگه پیداش نشد...

روز دهم مهر پرستار دیگه ای اومد....خیلی حرف میزد و از زیر زبونش کشیدم که شوهرش معتاده و اونم رد شد.. قرار شد مادربزرگها زحمتتو بکشن....

از روز شنبه 14 مهر یا مادربزرگت اومده خونمون پیشت یا بردیمت اونجا... دو روزم پیش خاله جونت بودی و دوبارم زنداییت زحمت افتاده...

تازگیها میخندی...صبحها که بیدار میشی بهت میگه سلام صبح بخیر...و تو میخندی.....بعد میگم خوب خوابیدی؟؟خوابهای خوب خوابیدی و تو ذوق میکنی دست و پاتو تکون میدی و میخندی..عاشق خنده هاتم...چندبارم قهقهه زدی..مادربزرگت میگفت دیروزم سه بار با صدای بلند خندیدی..فدات بشم من.....

شبها برای خوابیدن اذیتم میکنی اما یک هفته است که فقط یکبار برای خواب بیدار میشی و یک کله تا خود صبح میخوابی...از مطب که میام انگار میخوای تلافی نبودنمو سرم دربیاری ...یکسره نق میزنی و ازم میخوای که راهت ببرم  و همزمانم شیرت بدم...از ساعت 11 تا 2 هم فقط گریه میکنی ...من و بابایی به نوبت راهت میبریم و میذاریمت رو پاهامون یا تو آغوشیت تا بالاخره رضایت میدی میخوابی....البته دیشب دوازده و نیم خوابیدی....فهمیدم که برای خوابت باید کنارت دراز بکشم امشب میخوام ساعت خوابتو بیارم جلوتر و خودمم باهات بخوابم تا ببینم فرقی میکنه یا نه...

الان مادربزرگت زنگ زد و گفت درمانگاه گفتن دوشنبه و چهارشنبه واکسن میزنن با این حساب فردا باید بری و واکسن دوماهگیتو بزنی..خدا رحم کنه.......

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)