سپهرسپهر، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

نی نی اول، بارداری سوم

بقیه خاطره زایمان من

1391/6/8 14:42
نویسنده : معصومه
1,553 بازدید
اشتراک گذاری

چند روزه که میخوام بیام و بقیه خاطره زایمانمو بنویسم اما اصلا فرصت نمیشه... فکر نمیکردم بچه داری انقدر وقت گیر باشه...

دکتر گ دنبال نیدل با گیج بالا میگشت تا تزریق برام کم دردتر بشه..منم هیجانزده بودم..فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه پسرمو میبینم باعث میشد آرومو قرار نداشته باشم...بالاخره نیدل پیدا کردن..ازم خواست بشینم پاهامو دراز کنم و خودمو شل کنم...پشت سر هم تاکید میکرد شل کن تا مبادا نیدل بشکنه..اصلا درد نداشت کم کم احساس کردم پاهام دارن داغ میشن...به دکترم گفتم دارم بی حس میشم زود باشین درش بیارین همه می خندیدن...یک شان جلوم کشیدن..اول که بتادین میزدنو احساس کردم اما بعدش هیچ حسی نداشتم..یکهویی درد شدیدی تو قفسه سینم پیچید.یاد فشار قبر افتادم...فکر کنم اونم همین جور باشه...دکتر گ را صدا زدم و گفتم دارم میمیرم.اونم توضیح میداد که به خاطر پوزیشن سوپاینه و این حرفا.. خواهرم اومد و ازم خواست قرآن بخونم...یاد سوره والعصر افتادم....به نظرم زمان خیلی دیر میگذشت...ماسک جلوی دهنم گذاشتن تا آروم بشم اما بدتر گیجم کرد...از خدا میخواستم بهم صبر بده...یهو صدای خواهرمو شنیدم گفت جیگر خالشه..!!!!!و دکترم که گفت تپلم هست...پرسیدم سالمه؟ دکتر گ جواب داد آره سالمه...صدای گریه نمیشنیدم نگران شدم...تند تند میپزسیدم نفس میکشه؟ نفس میکشه؟ که صدای گریه ضعیفی مثل بچه گربه به گوشم رسید.خواهرم داد زد سالم سالمه نگران نباش. نه کلفت داره نه انگشتش کم یا زیاده..........پشت سر هم خدارو شکر میکردم...از خدا خواستم این حس قشنگو نصیب همه منتظرا بکنه...تو اون هیر و ویر یاد خانم دکتر و افتادم و از خدا خواستم مشکلشو حل کنه...دکتر ص از دکتر ز خواست بیشتر بند نافو متصل به جفت بذاره تا اون خون کافی برای نمونه گیری داشته باشه....میخواستم بچمو ببینم اما میگفتن بذار تمیزش کنیم...دیدم دکتر ز فشارمو پرسید .. نگاهی به مونیتور کردم فشاره به ٦ رسیده بود...از حرفاشون فهمیدم خونریزیم زیاده...خواهرم نی نی به بغل اومد...اولین چیزی که توجهمو جلب کرد صورت خیلی ریز و سفیدش بود..به خواهرم گفتم این که خیلی کوچولویه...خواستم بدنشو ببینم که خواهرم گفت سردش میشه دارم میبرم بذارمش تو وارمر..خون روی کله پسرم خشک شده بود...بعد از چند دقیقه که برای من قد یک عمر بود دوباره آوردنش و گذاشتنش روی سینم...چشمای درشتش باز باز بود و به من زل زده بود...اشکم سرازیر شد و گفتم خدایا ازت ممنونم..خدایا شکرت...این پسر تا چنددقیقه پیش تو دل من بوده....دکتر ص گفت نتونسته نمونه زیادی بگیره و خداحافظی کرد و رفت.

همه میومدن و بهم تبریک میگفتن..عجله داشتم زودتر مهدی را ببینم...یک آقایی اومد و منو از رو تخت برداشتن تا ببرن ریکاوری....اونجا خواهرم بالای سرم بود..بعد رفت لباسهاشو عوض کنه تا بریم تو بخش...اومد و گفت نوشین زحمت کشیده یک اتاق دو تخته برای من گرفته تا مریض دیگه ای نیاد اونجا و همراهم راحت باشه....بیمارستان دولتی این سختی هارو داره دیگه....از خواهرم خواستم صندلهامو برام بیاره...وارد بخش شدم....بردنم توی اتاقم..مامانم و مادر شوهرم و عمه اونجا بودن... میخواستن بذارنم رو تخت و دنبال مرد میگشتن...مهدی اومد...گداشتنم رو تخت..پاهام هنوز بیحس بود......مهدی لبامو بوسید..خیلی بیحال بودم...دلم میخواست پرانرژی باشم اما توان نداشتم...دایی ٢ و زندایی هم از راه رسیدن...دم در گلشونو گرفته بودن...ساعتو پرسیدم..دوازده بود....نی نی من ساعت ١١:١٥ روز ٢٣ مرداد سال ١٣٩١ متولد شد....

همه رفتن...فقط مامانم و مادرشوهرم موندن...پرستار اومد و گفت تا ٧:٣٠ باید ان پی او باشم...بعدش هم فقط آب و چایی کمرنگو آب آناناس و گلابی بخورم..کمپوت گلابی با خودم آورده بودم..مهدی رفت تا کمپوت آناناس و پوشک و شیردوش از بوفه بیمارستان بخره. تشنه بودم...مادرشوهرم لبامو با دستمال خیس مرطوب میکرد...دلم میخواست یک لیوان آب یخ سر بکشم...کم کم بیحسی پاهام داشت از بین میرفت..اما دکتر گ برام پچ فنتانیل گذاشته بود تا دردی نداشته باشم...پسرمو دادن بغلم تا شیرش بدم....به زور شیردوشو ماساژهای مادرشوهرم چند قطره آغوز اومد...بعد مادرشوهرم شروع کرد قطره قطره آغوزهارو جمع کردن و با قاشق به نی نی میداد....نگران زردی بودم و دلم میخواست زودتر مکونیوم دفع کنه...بنابراین تمام درد شیر دوشیدنو تحمل میکردم تا چند قطره شیر در بیاد...یک خانم پرستار اومد و با سرنگ نوک سینمو درآورد...سینه هام درد وحشتناکی داشتن..به خاطر پچ تو حالتی بین خواب و بیداری بودم و هرکاری میکردم خوابم نمیبرد...ساعت ٣ کولری زنگ زد و گفت ٥ میاد برای نصب کولر گازی....مهدی روانه خونه شد...منشیهام زنگ زدن و گفتن دارن میان دیدنم....خواهرشوهرم و جاریم و پسرش هم با دسته گل اومدن....منشی هام با آبمیوه و کمپوت...دلم میخواست بخوابم...ساعت ٧ مهدی اومد بیمارستان ....عمه زنگ زد به مامان ....مامان و مهدی را برای افطاری و شام دعوت کرد خونشون.....مامان گیج و بیهوش بود...از ٧:٣٠ شروع کردم به خوردن آب کمپوتها..با نی میخوردم...قرار بود آقاجون هم افطار بره خونه دایی ٢..ساعت ٨ اقاجون برای دیدن ما اومد بیمارستان و بعد با مامان جون رفتن....من موندم با مادرشوهرم و مهدی...مهدی برای افطار کمپوت خورد و خداحافظی کرد و رفت...از ٩ به بعد بیقرار شده بودم...دوست داشتم زودتر سوندمو دربیارن تا راه برم..میخواستم زودتر به حال طبیعی برگردم...مامان ساعت ١٠ اومد...ازش خواستم بره دنبال پرستار...وقتی اومد گفتم میخوام زودتر سوندمو دربیارین ...گفت باید تا ١١:٣٠ صبر کنی..یک ساعت آخر سخت میگذشت..کلافه بودم...بالاخره سوندمو درآوردن...خواستم از جام بلند شم اما سرم گیج میرفت..به مامان و مادرشوهرم تکیه دادم و به سختی از تخت پایین اومدم...درد وحشتناکی زیر دلم داشتم...رفتیم تو راهرو و شروع کردم به قدم زدن ...حالم بهتر شد...از ١٢ شروع کردم به شیر دادن تا ٢.ساعت ٢ بیهوش افتادم..نمیدونم چطوری خوابم برد...با صدای گریه بچه از خواب پریدیم....ساعت ٣:٣٠بود. شیرش دادم تا ٥. خوابید...به سختی رفتم دستشویی..هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که از خواب بیدار شد..گریه اش قطع نمیشد...جاشو عوض کردیم..دیدیم داره میلرزه...هوای اتاق سرد بود..کولرو خاموش کردیم....مادرشوهرم رفت کمی آبجوش گرفت و با کمی نبات بهش داد...حالش بهتر شد و ساعت ٧ خوابید...مامان اینا هم خوابیدن....من کتاب خوندم..سنگ صبور صادق چوبک.....ساعت ٨ شد.. منتظر بودم بیان مرخصم کنن  اما خبری نبود....لباسهامو عوض کردم..آرایش کردم و منتظر نشستم...مهدی اومد...رفت دنبال کارای ترخیصم....دکتر ز اومد...کارشناس بیمه.....و یک نفر برای اودیومتری....در نهایت ساعت ١١ مرخص شدم..........

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)