نی نی اول، بارداری سوم

خاطرات بارداری

دوباره زلزله

چهارشنبه قرار بود مهدی بیاد. مدرسه ها تعطیل بود. داداش ۱ و زن و بچه برگشتن آپارتمانشون. رفتم مطب. مامان سپهرو برده بود خونه خودشون. بعد مطب رفتم دنبالش. حوصله شام درست کردن نداشتم. مهدی ساعت ۱۱ رسید. هرچی تو یخچال بود گرم کردم خوردیم. پنجشنبه مهدی رفت ویزیت زلزله زدهها. ناهار خوردیم و خوابیدیم. ساعت ۵ مهدی اومد. شام رفتیم پیتزا خوردیم. سپهردوست داشت سی دی ببینیم اما مهدی میخواست زود بخوابه تا جمعه هم بره مناطق زلزله زده جمعه ساعت ۱۰ بیدار شدم. رفتم هلیم خریدم خوردیم. ناهار پختم. غروب شله زرد نذری آوردن و دخترعموی سپهر موند. داداش ۲ با زن و بچه اومد. آوا خوشش از اون دختره نیومد. اونا رفتن و خواهر و زن داداش ۱ اومدن دنبال ما. بچه رو رسوندیم...
29 آبان 1396

مرخصی قبل زایمان

صبح ساعت ۹ بیدار شدم. تا ۱۰ تو تلگرام چرخیدم. سپهرو بیدار کردم گفتم ساعت دهه. گفت ول کن بیا بخوابیم. آرش بیدار بود. صبحونه خوردیم و رفتم خرید. سیب زمینی پیاز و خیار و گوجه با سبد جای پیاز و تو کابینتی و قفسه حموم. مامان باهام بود. ناهار لوبیاپلو خوردیم. زن داداش ۱ ساعت ۲اومد. بعدش قرار شد دوست مهدی بیاد چادر و پتو و زیرانداز ببره برای زلزله زدهها. خوابیدم و بعدش رفتم مطب. سپهر هم با خونواده داداش ۱ رفت نمایشگاه کتاب. بازم جراحیها کنسل شده بودن. چندتا ویزیت داشتم و ۸ راه افتادم. اول رفتم خرید. کلی آجیل خریدم. زن داداش ۱ شام خریده بود. آذر هم خوراک لوبیا درست کرده بود. شام خوردیم. فیلم ورود آقایان ممنوع گذاشتیم. فردا مهدی میاد و تا یکشنبه میمو...
24 آبان 1396

بازگشت پس از یک سال

دوباره میخوام بنویسم. جمعه صبح بابا با هواپیما رفت تهران. بعد اربعین بود و میترسید جادهها شلوغ باشه. سپهر خوابید تا ۱۲. صبحونه و ناهارشو کردم یکی و بردمش پدر خوب. پیتزا و سیب زمینی خورد. البته تموم پیتزاش موند و آوردیمش خونه. اصرار داشت بگردیم و نریم خونه اما من خوابم میومد. من خوابیدم و اونم رفت تو حیاط بازی کنه. ساعت ۴ بیدار شدم. کارتون نگاه کردیم. خواهرم زنگ زد بریم دیدن دایی که از کربلا اومده. اومد دنبالمون. کمی نشستیم. شام نداشتیم. سپهر هات داگ خواست. منو رسوندن در خونه. نیم ساعت بعد سپهرو آورد اما موقع پیاده شدن ساندویچش سر خورد افتاد رو زمین. گریه کرد. آوردمش تو و راضیش کردم پیتزای ظهرو بخوره اما خواهرم بازم براش خرید و آورد در خونه. ...
23 آبان 1396

احتمالا باردارم

دیروز از آلمان برگشتم. حدس میزنم باردار باشم. بیبی چکم مثبت شد. فردا دوباره چک میکنم و بعد مفصل میام مینویسم
19 آبان 1395

عمل قلب باز

دوشنبه صبح خسته و کوفته بیدار شدم رفتم حمام. سپهرو با بوس و ناز بیدارش کردم. رفتم دانشکده. برای هفته بعد مرخصی گرفتم. ساعت ۱۲ رفتم دنبال سپهر. بردمش پارک سوار تاب و سرسره شد. براش آب نبات خریدم. آهنگ ال آمور خولیو ایگلسیاس گوش کردیم. گفتم سپهر وقتی رفتم آلمان این آهنگو گوش کردی یاد من بیفت. یهو زد زیر گریه گفت مامان این آهنگ غم انگیزه یه آهنگ شاد بذار. ناهار ماهی داشتیم. مهدی با عجله خورد و رفت بیمارستان. منم قبل ۲ رفتم دانشکده. تا ۴ بخش بودم. بلیط برگشتمو گرفتم و رفتم مطب. خیلی مریض داشتم و یکسره به مهدی زنگ میزدم. قرار بود تا ۷ تموم بشه اما تا ۸ونیم طول کشید. مامان و دایی زنگ زدن و رفتن بیمارستان. منم بعد آخرین مریض رفتم. ۹ رسیدم. دکترش تا...
5 آبان 1395

یکشنبه هم گذشت

امروز صبح سپهرو که بیدار کردم با خنده و روی خوش بیدار شد. رفتم جلسه تا ۱۰. بعدش پاورپوینت برای کلاس مجازی درست کردم و ۱۲ رفتم کلاس پایان نامه تا ۱. کلی تو ترافیک بودم. رسیدم خونه هلاک و خسته ماکارونی خوردم و رفتم لالا. صبح مشتری اومده بود دیدن خونه. دوباره از بنگاه زنگ زد که بدینش ۴۰۰ تومن. موندم بخدا. کتاب ریاضی سپهرو دادن و تکلیف برای تو خونه داره اما من نمیرسم باهاش کار کنم. تو دوران مدرسه و دانشگاه و الانم همیشه تکلیف داشتم و دارم و حرص خوردم که همشونو درست و مرتب و سر موقع انجام بدم. دیگه برای پسرم نه وقت دارم و نه حوصله. خلاصه یه چرت بیست دقیقه ای زدم و رفتم مطب. چند تا مریض کنسل کرده بودن و سردرد منم برگشته بود. عمه اومد. دوباره رو اع...
3 آبان 1395

شنبه های شلوغ

امروز صبح در کمال خستگی رفتم دانشکده. اول درگیر یک مقاله بودم و بعدش دکتر ر برای کارنامه ترفیع پایه هیچ اومد و رفت. صبح از آذر خواستم سپهرو تا نه بیدار نکنه تا خستگیش در بره. زنگ زدم خونه. آذر گفت ساعت نه و نیم بردش مهد و دوباره اصرار کرده من برم دنبالش نه خالش. ظهرم درگیر طرح درسها شدم. ساعت نزدیک یک رفتم دنبال سپهر. قرار بود بریم خونرو ببینیم. داداش ۱ و مامانینا هم اومدن. دوباره نقشه جدید ریختیم. مامان و بابا و خواهر زاده ۲ اومدن ناهار خونمون. برنج دیشبم افتضاح شده بود. یه چرت بیست دقیقه ای زدم و رفتم مطب. قرار شد مهدی بره آپارتمانو بذاره همه بنگاهها. تا نه و نیم مطب بودم. ساختمان خالی شده بود که اومدیم بیرون. هلاک و خسته و کوفته. سریالطفا...
2 آبان 1395

خونه خریدیم

پنجشنبه صبح بیدار که شدیم سپهر پرسید خونگی هستم مامان؟ گفتم آره. منو بوسید و رفتیم صبحونه خوردیم. میخواستیم برای نی نی نسترن نیم سکه بگیرم از طرف خودم و مریم. حاضر شدیم و رفتیم. نزدیک پاساژ ...دایی زنگ زد و گفت سریع برین بنگاه یه خونه هست نشونتون بده. نیم سکه و یک سکه یک گرمی برای کادوی عروسی دستیار قبلی خریدم. نیم سکه شد ۵۴۸ و سکه گرمی هم ۱۸۶. سریع رفتیم بنگاه. کمی در بنگاه معطل شدیم. برای سپهر کیک و شیرینی کاکائو خریدم خورد. رفتیم دیدن خونه. شمالی بود و نقشه قدیمی داشت. از اونایی که هال و پذیرایی جهان.  اما تمیز بود و به دلمون نشست. بعد دایی زنگید و قرار شد اونم بره ببیندش. برای سپهر پیکان خریدم. ماشین پلیس .رفتیم جیگر خوردیم. سپهر او...
1 آبان 1395

پسرم مستقل میشود

یکشنبه از صبح درگیر یک مقاله بودم و ساعت ۱۱ هم جلسه بررسی کارنامه آموزشی بود. ناهار ماش پلو خوردیم. قرار بود دوشنبه از طرف مهد بچه ها برن سالن ورزشی و چندتایی حرکت ژیمناستیک هم آموزش ببینند.  سپهر عاشق مدرسه طبیعت شده بود و عکساشون هم عالی بود. زود رفتم مطب و بعدشم دنبال سپهر و اومدیم خونه. قرار شد پدرشوهر جراحی قلب باز بکنه.پری ود هم شدم.دوشنبه از صبح تو بخش بودم. ظهر پاس گرفتم و رفتم پرینت حساب گرفتم. مهدی برام یورو خرید. ظهر از سه مطب بودم تا ۸. پروازم ساعت ۱۰ بود. هول هولی مدارک سفارتو حاضر کردم و رفتم فرودگاه. خدارو شکر تاخیر نداشت. با آژانس هماهنگ کردم برای فردا صبح. خونه تهران سرد بود. صبح سه شنبه ساعت هفت و ده دقیقه در سفارت بود...
29 مهر 1395

شنبه پر دردسر

پنجشنبه از صبح مشغول جمع و جور کردن کتابخونه و مدارک بودم. برای سفارت اسناد خونه را گذاشتم کنار. مهدی ناهار  از خونه باباش آورد. خوردیم و خوابیدیم. خواهر برای شام دعوتمون کرده بود. غروب رفتیم ماشینو گذاشتیم در خونشون و رفتیم کمی قدم زدیم و برگشتیم. کلی کیت کت داد برای سپهر. داداش ۱ و زنش اومدن و جوجه هارو سیخ کردن. آش دوغ خوردیم با جوجه و درباره تعمیر یا کوبیدن خونه حرف زدیم. قرار شد همه فردا شب بیان خونه ما.  جمعه صبح آذر اومد و ما رفتیم خرید. قرار شد کتلت و کوکو و سالاد الویه و خوراک لوبیا درست کنم. صبح که آذر اومد مهدی رفت رو تخت سپهر. وای وقتی دید باباش رو تخته قیامت کرد. قرار شد دیگه رو تختش بخوابه تا باباش نره اونجا. پنجشنب...
24 مهر 1395